داستان
حجاب
برگزیده
ای از دیوان
ایراج
میرزا
بیا
گویم برایت داستان
که
تا تاثیرچادر را بدانی
در
ایامی که صاف و ساده بودم
دم
کریاس در استاده بودم
زنی
بگذشت از آنجا با خش و فش
مرا
عرقا ا لنسا آ مد به جنبش
ز
زیر پیچه دیدم غبغبش را
کمی
از چانه قدری از لبش را
چنان
کز گوشه ابر سیه فام
کند
یک قطعه از مه عرض اندام
شدم
نزد وی وکردم سلامی
که
دارم با تو از جایی پیامی
پری
رو زین
سخن قدری دو دل زیست
که
پیغام آور و پیغام ده کیست
بدو
گفتم که اندر شارع عام
مناسب
نیست شرح و بسط پیغام
تو
دانی هر مقالی را مقامیست
برای
هر پیامی احتامیست
قدم
بگذار در دالان خانه
به
رقص آر از شعف بنیان خانه
پری
وش رفت تا گوید چه و چون
منش
بستم زبان را با مکر و افسون
سماجت
کردم و اصرار کردم
بفرمایی
را تکرار کردم
به
دستاویز آن پیغام واهی
به
دلان بردمش خواهی نخواهی
نشست
آنجا به صد ناز و چم و خم
گرفته
روی خو را سخت محکم
شگفت
افسانه یی آغاز کردم
در
صحبت به رویش باز کردم
گهی
از زن سخن کردم گه از مرد
گهی
کان زن به مرد خود چها کرد
سخن
را گه ز خسرو دادم آیین
گهی
از بی وفایی های شیرین
گه
از آلمان بر او خواندم گه از روم
ولی
مطلب از اول بود معلوم
مرا
دل در هوای جستن کام
پری
رو در خیال شرح پیغام
بنرمی
گفتمش که ای یار دمساز
بیا
این پیچه را از رخ بر انداز
چرا
باید تو روی از من بپوشی
مگر
من گربه میباشم تو موشی
من
و تو هردو انسانیم آخر
به
خلقت هردو یکسانیم آخر
بگو،
بشنو،ببین ، بر خیز، بنشین
تو
هم مثل منی ای جان شیری
ترا
کان روی زیبا آفریدند
برای
دیده ما آفریدند
به
باغ جان ریاحینند نسوان
به
جای ورد و نسرینند نسوان
چه
کم گردد ز لطف عارض گل
که
بروی بنگرد بیچاره بلبل
کجا
شیرینی از شکر شود دور
پرد،
گر دور او، صد بار زنبور
چه
بیش و کم شود از پرتو شمع
که
بریک شخص تابد یا به یک
چمع
اگر
پروانه یی بر گل نشیند
گل
از پروانه آسیبی نبیند
پری
رو زین سخن بی حد بر آشفت
زجا
برجست و با تندی به من گفت:
که
من صورت به نامحرم کنم باز؟
برو
این حرفها را دور انداز
چه
لوطیها در این شهرند واه واه
خدا
یا دور کن اله اله
بمن
گوید که چادر واکن ازسر
چه
پر رویست این اله اکبر
جهنم
شو مگر من جنده باشم
از
این بازی همین بود آرزویت
که
روی من ببینی، تف به رویت
الهی
من نبینم خیر شوهر
که
اکر رو وا کنم به غیر شوهر
برو
گمشو عجب بی چشم و رویی
چه
روداری که با من همچو گویی
برادر
شوهر من آرزو داشت
که
رویم را ببیند شوم نگذاشت
من
از زن ها طهرانی نباشم
از
آن های که میدانی نباشم
برو
این دام بر مرغ دگر نه
نصیحت
را به مادر خواهرت ده
چو
عنقا را بلند ست آشیانه
قناعت
کن به تخم مرغ خانه
کنی
گر قطعه قطعه بندم ازبند
نیفتد
روی من بیرون ز روبند
چرا
یک ذره در چشمت حیا نیست
بسختنی
مثل رویت سنگ پا نیست
چه
میگویی مگر دیوانه هستی
گمان
دارم عرق خودری و مستی
عجب
گیر خری افتادم امروز
به
چنک ا لپری افتادم امروز
عجب
برگشته اوصاع زمانه
نمانده
از مسلمانی نشانه
نمی
دانی نظر بازی گناه است
زما
تا قبر چار انگشت راه است
تو
می گویی قیامت هم شلوغست؟
تمام
حرف ملاها دروغست؟
تمام
مجتهدها حرف مفتند؟
همه
بی غیرت و گردن کلفتند؟
برو
یک روز بنشین پای منبر
مسائل
بشنو ار ملای منبر
شب
اول که ما تحتت در آید
به
بالینت نکیر و منکر آید
چنان
کوبد به مغزب توی مرقد
که
می رینی به سنگ روی مرقد
غرض
آن قدر گفت از دین و ایمان
که
از گه خودرنم گشتم پشیمان
چون
این دیدم لب از گفتار بستم
نشاندم
باز و
پهلویش نشستم
گشودم
لب بعرض بی
گناهی
نمودم
از خطاها غذر خوهی
مکرر
گفتمش با مد و تشدید
که
گه خوردم ، غلط کردم، ببخشید
دو
ظرف آجیل آوردم ز تالار
خوراندم
یک دو بادامش به اصرار
دو
باره آهنش را نرم کردم
سرش
را رفته رفته گرم کردم
دگر
اسم حجاب اصلا نبردم
ولی
آهسته بازویش فشردم
یقینم
بود کز رفتار این بار
بغرد
همچو شیر ماده درغار
جهد
بر روی و منکوبم نماید
به
زیر خویش...س کوبم نماید
بگیرد
سخت و پیچد خایه ام را
لب
بام آورد همسایه ام را
سرو
کارم دگر با لنگه کفش ست
تنم
از لنگه کفش اینک بنفشست
ولی
دیدم به عکس آن ماه رخسار
تحاشی
میکند، اما نه بسیار
تغیر
میکند، اما به گرمی
تشدد
میکند، لیکن به نرمی
از
آن جوش و تعیرها که دیدم
به
"عاقل باش" و "آدم شو" رسیدم
شد
آن دشنام های سخت سنگین
مبدل
بر جوان آرام بنشین
چو
دیدم خیر، بند لیفه سست ست
به
دل گفتم که کار ما درست ست
گشادم
دست بر آن یار زیبا
چو
ملا بر پلو مومن به حلوا
چو
گل افکندمش بر روی قالی
دویدم
زی اسافل از اعالی
چنان
از هول گشتم دست پاچه
که
دستم رفت از پاچین به پاچه
از
او جفتک زدن از من تپیدن
از
او پرگفتن از من کم شنیدن
دو
دست او همه بر پیچه اش بود
دو
دست بنده در ماهیچه اش بود
بدو
گفتم تو صورت را نکو گیر
که
من صورت دهم کار خود از زیر
به
زحمت جوف لنگش جا نمودم
در
رحمت به روی خود گشودم
...سی
چون غنچه دیدم نو شکفته
گلی
چون نرگس اما نیم خفته
برونش
لیموی خوش بوی شیراز
درون
خرمای شهد آلود اهواز
...س
بشاش تر از روی مؤمن
منزه
تر ز خلق و خوی مؤمن
...سی
هرگز ندیده روی نوره
دهن
پر آب کن مانند غوره
...سی
برعکس ...سهای دگر تنگ
که
با...رم زتنگی می کند جنگ
به
ضرب و زور بروی بند کردم
جماعی
جون نبات و قند کردم
سرش
چون رفت خانم نیز واداد
تمامش
را چو دل در سینه جا داد
بلی
...یرست و
چیز خوش خوراکست
زعشق
اوست کاین ...س سینه چاکست
ولی
چون عصمت اندر چهره اش بود
از
اول تا به آخر چهره نگشود
دو
دستی پیچه بر رخ داشت محکم
که
چیزی ناید از مستوریش کم
چو
خوردم سیر از آن شیرین کلوچه
حرامت
باد گفت و زد بکوچه
حجاب
زن که نادان شد چنینست
زن
مستوره محجوبه اینست
به
...س دادن هما نا وقع نگذاشت
که
بارو گیری الفت
بیشتر داشت
بلی
شرم و حیا در چشم باشد
چو
بستی چشم باقی پشم باشد
اگر
زن را بیاموزند ناموس
زند
بی پرده بر بام فلک کوس
به
مستوری اگر پی برده باشد
همان
به که بی پرده باشد
برون
آیند و با مردان بجوشند
به
تهذیب خصال خود بکوشند
چون
زن تعلیم دید و دانش آموخت
رواق
جان به نور بینش افروخت
به
هیچ افسون ز عصمت بر نگردد
به
دریا گر بیفتد تر نگردد
چو
خور بر عالمی پرتو فشاند
ولی
خود از تعرض دور ماند
زن
رفته کلژ دیدع فاکولیه
آگر
آید به پیش تو دکولته
چو
در وی عفت و آزرم بینی
توهم
در وی به چشم شرم بینی
تمنای
غلط از وی محال است
خیال
بد در او کردن خیال است
برو
ای مرد فکر زندگی کن
نبی
خر، ترک این خر بندگی کن
برون
کن از سر نحست خرافات
بحنب
از جا که قی التاخیر آفات
گرفتم
من که این دنیا بهشت ست
بهشتی
حور در لفافه زشت ست
اگر
زن نیست عشق اندر میان نیست
جهان
بی عشق اگر باشد جهان نیست
به
قربانت مگر سیری؟ پیازی؟
که
توی بقچه وچادر نمازی؟
تو
مرآت جمال ذوالجلالی
چرا
مانند شلغم در جوالی
سر
و ته بسته چون در کوچه آیی
تو
خانم جان نه، بادنجان مایی
بدان
خوبی در این چادر کریهی
به
هر چیزی بجز انسان شبیهی
کجا
فرمود پیغمبر به قرآن
که
باید زن شود غول بیابان
کدامست
آن حدیث و آن خبر کو
که
بایدزن کند خود را چو لولو
تو
باید زینت از مردان بپوشی
نه
بر مردان کنی زینت فروشی
چنین
کز پای تا سر در حریری
زن
آتش بجان، آتش نگیری
به
پا پوتین و در سر چادر فاق
نمایی
طاقت بی طا قتان طا ق
بیندازی
گل و گلزار بیرون
زکیف
و دستکش دل ها کنی خون
شد
محشر که خام رو گرفته
تعالی
اله از آن رو کو گرفته
پیغمبر
آنچه فرمودست آن کن
نه
زینت فاش و نه صورت نهان کن
حجاب
دست و صورت خود یفین ست
که
ضد نص قران
مبین ست
به
عصمت نیست مربوط این طریقه
چه
ربطی گوز دارد با شقیقه؟
مگر
نه در دهات و بین ایلات
همه
روباز باشند آن جمیلات
چرا
بی عصمتی در کارشان نیست؟
رواج
عشوه در بازارشان نیست؟
زنان
در شهره چادر نشینند
ولی
چادر نشینان غیر اینند
در
اقطار دگر زن یار مد ست
در
این محنت سرا سر بار مردست
به
هر جا زن بود هم پیشه با مرد
در
این جا مرد باید جان کند فرد
تو
ای با مشک و گل هم سنگ و هم رنگ
همز
گردد در این چادر دلت تنگ؟
نه
آخر غیچه در سیر تکامل
شود
از پرده بیرون تا شود گل
تو
هم دستی بزن این پرده بردار
کمال
خود به عالم کن نمودار
تو
هم این پرده از رخ دور می کن
در
و دیوار را پر نور می کن
فدای
آن سر و آن سینه باز
که
هم عصمت در او جمع ست هم ناز
***