درپی هر شبی

روزی هست...

 

در پی هر شبی روزی هست و هر زمستانی را بهاری. نیز هر مقدسی را موهنی هست و هر خدائی را شیطانی. نیست سیاهی اگر سپیدی نباشد. همچنین نیست فرازی بدون نشیبی. این یک قانون ساده ی طبیعت است. درک آن نیازمند به اجتهاد نیست. شر و سیاهی بر سپیدی و روشنایی غلبه تواند یافت اما نتواند وجود آنان را نابود سازد بی آنکه خود به نیستی گراید. اما اکسیر ی در نهاد قدرت نهفته است که عقل و خرد را میزداید، چنان مستی و مدهوشی آورد که براحتی سر باز زند از پذیرش واقعیات و حقایق ملموس زندگی. در آن رویا که دین جهانی را خواهد ساخت که وجود ش را کند ابدی. قدرت، فریب دهد و کشد به تباهی. شب را روز جلوه دهد و نشیب را فراز و سربلندی.

 

هم اکنون باده قدرت، دین را سخت افسون و مفتون ساخته است. غره بخود که جایگاهی در درون مردم، در عمق  روح و احساس و عواطف شان دارد. اما تیغ و تازیانه بر کشد، سپاه قهر و خشونت،  تحقیر و تنبیه و مجازات، به میدان آورده، سینه خود چاک دهد و ار بده مستانه کشد که کجاست آن خاطی، آن خطا کار؟ سراسیمه بهر دری بکوبد و جستجو کند گناهکار: اخلاق ستیز و هنجار شکن، دگر اندیش و آزادی پیشه.

 

اما نداند، دین که قدرت شد، قوزک پای زن و موی سرش و یا برجستگیهای اندامش، لرزه در بنیاد ش فکند. هر بخشی از وجود زن اگر نمایان گردد شالوده نظم اجتماعی و امنیت اخلاقی را که دین برقرار کرده است، در هم فرو ریزد. اینست که سپاهان دین از جمله عفریته های سیه پوش را  گسیل دارد در کوچه و بازار که به زنان بیاموزند که چه خطرناک و ویران کننده است چهره و اندام شان، موی سر و قوزک پایشان در جامعه اسلامی. در دفاع از ناموس و عفت و پاکدامنی، نهی کنند و باز خواست کنند آنان که سرپیچی کنند و سرکشی.  زیبائی ها، دین را سخت بهراس و وحشت وا میدارد. دین خواستار پنهان ماندن زیبائی ها است. باید آنها را مالک شد و در خلوت از آن بهره گرفت. آلایش و آرایش نیز دین را سخت آشفته سازد. پیوسته کوشد که زیبائی ها را در قعر تاریکی ها به اسارت گیرد، آزادی و آزادگی از بیخ و بن برکند و حاکم کند غیرت و تعصب و سنت، اصولی ناسازگار با تعالی و کمال و سرافرازی انسانی.

 

باین ترتیب دین به ابتدائی ترین حقوق بشری  تجاوز کند و حق و حقوق فردی را زیر پا گذارد. فرد را محروم میدارد از حق گزینش. اگر بر گزیند آنچه خواهد، دستگیر و تعقیب شوی، به جرم عدم باور به هنجارهای اخلاقی و یا دگر اندیشی و دگر زیستی.  دین که با قدرت یکی شود، نفی کند این حق لاینفک فرد انسان را که حق دارد که راه خود گیرد جدا از  راه رمه و چوپان. انسانی که محروم از این حق است، انسانی ست خوار و حقیر که به خواری و حقارت خود نا آگاه ست.  نتوانی که فرد باشی و به ظهور رسانی آنچه هستی. باید ظاهر را بسازی در خور و پسند نظام اسلامی. اگر کنی چنین، یعنی به ظهور رسانی آنچه هستی، مبتلا  به بیماریهای روانی و اختلالات ت شخصیتی، هستی چرا که عفت سوزانده ای و آلوده کرده ای پاکدامنی، و یا دگر زیست هستی و دگر اندیش و نهان خود آشکار داشته ای. در آن صورت به جرم خدمت به شیاطین و خیانت و تبه کاری بدار مجازات آویخته شوی.

 

دین که اسیر قدرت گردید، نتواند که همچنان ملجاء  و پناهگاه نیازمندان و بینوایان باشد. دین دیگر نیست آن مرحم  شفا بخش ، که زخم عمیقی است بر روح و روان آدمی.  بقای خود جوید و سلطه بر هر لحظه از زندگی انسانی، چه خصوصی و چه اجتماعی و یا فردی و جمعی. زند دست بهر خدعه و نیرنگی که  حضور خود سازد در زندگی روز مره مطلق و پایدار و ابدی.  در دانشگاه ها دست به جعل نشریات دانشگاهی زند که  با سناریوی اختراع موهن، به دفاع از مقدس برخیزد و سرکوب و نابود سازد هر جرقه ای از نفی و مقاومت و سرکشی. نفی کند دین،  حق سخن گوئی  و اندیشیدن به آزادی، این خصلت بارز انسانی. چون مست و مدهوش است دین از باده سکر آور قدرت، نداند که با اسیر ساختن آزادی،  می کارد تخمه دین ستیزی و بی دینی، فقر و عقب ماندگی. از درون دین است که  اندیشه آزادی قوام  و در رهایی از دین تبلور یابد. چرا که دین چیزی نیست مگر محدودیت و محرومیت از آزادی های ابتدایی انسانی. درست است.  دین شمشیر کشد و سرها را جدا از تن بر زمین افکند. اما تخمه ضد دین که کاشته شد، رشد و نمو ش،  خارج شود از مرز سلطه ی قدرت و دین و دینداری. این یک جبر تاریخی است. که آمده اند و رفته اند امپراطوری ها، ستمکاران و ستم پیشگان. چون دچار نخوت و خود پسندی ست، خود را مستثنی از این جبر تاریخ میداند دین. که جهانگیر است و ابدی دین. که اختراعی ست الهی، مستقل از زمان و مکان است  و لاجرم مطلق و نهائی. کلام الهی است دین، کتاب قرآن است. که ما وراء چند و چون است و نقد و بررسی.

 

اما این چیزی نیست مگر خود فریبی.  اگر به بقای خود  نمی اندیشید و خود را در معرض خطر فرو ریزی نمی انگاشت دین، چه نیازی داشت که هر روز بر پا بدارد شعبده بازی. مثل دست یابی به فن آوری هسته ای. تبدیل ش سازد بیک امر حیاتی و ملی، که احساسات برانگیزد و  بر دوش شیفتگان خود، تحکیم و پایدار سازد حکومت دین و دینداری. گویی که میتواند پنهان سازد سرشت مطلق گرای ِِِِ علم  ستیِِز آزادی کش دین را. چون با قهر و قدرت یکی گشته است، دین علم جدید را در خدمت در آورد و آنرا با اجتهاد یکی سازد، اما کوبد بر سر استاد و معلم و دانشجو، شاعر و نویسنده و اندیشمند  و کند آویزان آنها را  بدار مجازات اگر گویند حرفی به آزادی و دگر اندیشی.

 

 حرف آخر  و نهائی ست، حرف دین، هر آنچه که پس از آن آید ظاهری ست. اگر دین  بر تابد علم و دانش بشری، به دلیل مصلحت است و ضرورتهای سیاسی در سطح جهانی. دین،  علم هسته ای را نخواهد برای بهسازی و رفاه انسانی. خواهد آنرا برای حفظ بقا و تداوم دین و قدرتمداری. خواست دین است برتری، چبزی هم  نجوید جز سلطه و سلطه افکنی. اینست که کشور ما، پرچم دین و دینداری را بر افراشته، توپ و تشر زند و تهدید کند و به چالش طلبد قدرتهای بزرگ جهانی که نموداری ست از آنچه هست مادی و بشری. وقتی دین هست، نیست جائی برای بشر و قوانین و قواعد و هنجار های بشری. دین میآموزد که تو هیچی و پوچی، گنه کاری و گنه پیشه ای در برابر ذات الهی، مبادا که لحظه ای غافل مانی از این حقیقت و از اعتراف بدان سر باز زنی. این است جوهر عبادات روزانه. با نام دین بر خیزی و بخسبی. اعتراف به  تسلیم و اطاعت زمانی خود بخودی بود، از روی اعتقاد و ایمان بود، امری بود ذاتا خصوصی، بر اساس گزینش فردی. وقتی دین حاکم شد دامنه تسلیم و اطاعت گسترش یافت و مرزهای درون و برون، خصوصی و اشتراکی، فرد و جمع را واژگون و بر کلیه شئون زندگی سلطه افکند. اعتراف به حقارت و ناچیزی در عبادت روزانه دیگر کافی نیست. باید آنرا به ظهور رسانی در زندگی اجتماعی. ته ریشی لازم است و محاسنی چرکین. چه بهتر که اگر نمایان سازی نقش مهر بر پیشانی. مستحب است اگر به انگشت سبّابه ات انگشتر عقیقی  کنی و تسبیح بگردانی صد و یک دانه.  الله و اکبر، مغفرت خواهی و توبه پیوسته تکرار کنی.

 

 وقتی که دین به دام قدرت افتد، این انسان نیست که دین خواهد و جوید. دین حیوانی خواهد فرمانبردار، آنکه سر تعظیم فرو آورد و تکریم  کند  و به ذلت تن دهد و بآن افتخار کند. بعضا چنان شیفته دین  قدرتمدار شود که نیستی محض را آرزو کند. این شیفتگان دین، جاودانگی را در نیستی میجویند، در جهاد و شهادت، جنگ و خونریزی. آن دینی که نابودی(شهادت) را خوشبختی میداند، چیزی نجوید جز تخریب و ویرانی. دین،  خیر را در ویرانی میبیند، هر چه تخریب و ویرانی فراتر پایداری و تداوم دین طولانی تر. دین دلبستگی باین دنیای مادی را مذموم میداند. اما خود فراموش کرده است که آلوده ساخته است خویش را به قدرت، چیزی که نیازمند دو روئی است و ریا کاری، قهر و خشم و خشونت و بیرحمی.

 

با سرکوب آزاد زیستی و آزادی خواهی،  پنهان ساختن زیبائی ها و خفه سازی خلاقیت ها و توانائی های فردی، دین مدهوش از باده قدرت رو به تنزل نهد و اعتبار و مشروعیت ش مسئله بر انگیز شود. البته دین همچنان بر منبر خطابه و موعظه ظهور یابد و با اسطوره عاشورا و احیا احساسات و عواطف را برانگیزد. اما بتدریج شیفتگان دین از رویای  خوش  بیرون آیند و بیدار شوند. آنگه  بر روی  منبر، نه دین که جلاد ی خواهند دید که از شمشیر ش خون فرو ریزد. کتاب در دستش نا مرئی شود. روضه امام حسین را میخواند اما خود بیشتر شباهت به یزید دارد که بر اریکه قدرت نشسته است و نیروهای بسیج را به صحرای  کربلا فرستد که قلع و قمع کند هرگونه مقاومتی را در برابر دین و قدرتمداری. از منبر و در خطبه ها،  آوای عدالت  و برابری  به گوش رسد، اما حاکم است نظام ستم و ستمکاری، انحصار قدرت و ثروت در دست دینداران حرفه ای، که خود فربه کنند پنهانی. دین که  قدرت شد در ظاهر عبا است و عمامه، تسبیح و سجاده، اما در باطن در پی تحکیم قدرت، اشتغال دارد به فریب و ریا کاری، مشاوره و مذاکره برای توطئه و دسیسه چینی. این باطن دین است که بتدریج بر روی منبر مشاهده میشود. همچنانکه باطن دین آغشته به قدرت بمنصه ظهور آید، بیداران در یابند که دین نمیتواند آینده ای روشن را برای جامعه رقم زند. چرا که دین پیوسته رو بر گذشته و راه پیامبران را آرزو دارد. دین بازگشت بآن زمان را ترغیب و تشویق میکند که اسطوره ای  است و افسانه ای. وقتی دین قدرت شد، اسطوره و افسانه های مقدس، موهن جلوه گر شوند. بعبارت دیگر، دین با دست خود گور خود را میکند و شرایط دین ستیزی را بوجود آورد. دین وقتی حاکم شد گریزی ندارد جز رو در رو قرار گرفتن با این واقعیت تاریخی که حکومت دین نیز همانند همه حکومتهای دیگر که در صحنه تاریخ ظاهر شده اند، فرو خواهد ریخت. حکومت دین از درون میپوسد. چرا که موریانه دین ستیزی ارکان ش را میخورد از درون سرانجام از هم گسیخته و ویران سازد..