محمد بشر بشیر و یا 
قهر و قدرت و شمشیر

اخیرا آقای دکتر سروش متهم شده است که "نزول قرآن را از جانب خدا انکار کرده و آنرا کلام بشری خوانده است." این تهمت را یکی از آیت الله ها بنام آقای سبحانی به دکتر سروش وارد ساخته و خاطر نشان نموده است که گویا عواملی در کار ست  و از آقای سروش بهره کشی می کنند.  هم چنانکه رسم و عادت زاهدان پاکدامن است، آیت الله سبحانی نیز روشن نمی کند منظور شان از عواملی در کارست چیست و یا آقای سروش مورد بهره کشی چه شخصی، یا نهادی و یا کشوری قرار گرفته است.

تردیدی نیست که آقای سروش یکی از چهره های شناخته شده بعد از انقلاب فقاهتی بوده است. آنها که از وی کوچکترین شناسایی داشته باشند بخوبی میدانند که آقای سروش اندیشمند ی ست دینی. فیلسوفی ست که ایده خدا و پدیده های رسالت و امامت پیوسته محور مرکزی اندیشه او بوده است. اما نو اندیشی و بدعت در تفکر فلسفی او لزوما سازگار با سنت حوزه ای و اندیشه ی فقاهتی آیت الله ها و حجت الا سلام ها نبوده است و هرگز مورد عنایت آنها واقع نشده است. از این رو پیوسته مورد خشم و غضب مقام های فوقانی حوزه ها و نظام ولایت فقیه قرار گرفته است. البته چه تعجب که نهاد دین به رهبری آیت الله ها کلمه ای کمتر از مدح و مبالغه، ثنا و ستایش دین خدا، پیامبر و امام را بر نتابد. که این مردان خدا در طول و عرض قرنها با سرکوب اندیشه نقد آمیز و مبارزه با بدعت و نو اندیشی، دین را پاس داشته اند. باین دلیل بوده است که دین اسلام بویژه از نوع امامی آن هر گز سر آشتی با تفکر فلسفی نداشته است و پیوسته با سوء ظن بآن نگریسته است.

اینجا البته قصد آن نداریم که به دفاع از آقای سروش بپردازیم. که بدون تردید او بی نیاز از دفاع شیاطین است. ولی این بدان معنا نیست به بحثی که بین دینداران حرفه ای سنتی و دینداران فیلسوف و عرفان پیشه در میگیرد بی اعتنا بمانیم.  بلکه غرض آن است که بارقه ای از نقد را در این بحث تزریق کنیم  و نشان دهیم که اندیشه سروش اساسا اندیشه ای ست دینی با رنگ و لعابی عرفانی . اگر چه بحث وی بر اساس برهانی بدیع در توجیه معضل رسالت، رابطه وحی الهی و جبرئیل با محمد، قرار گرفته، اما نهایتا به نو سازی اسطوره رسالت و افسانه ی جبرئیل می انجامد.

آقای سروش در پاسخ خود به آیت الله سبحانی هرگز انکار نمیکند که محمد را بشر خوانده است،  بلکه سعی میکند منظور خود را برای آیت الله تا سر حد امکان روشن سازد و سوء تفاهم احتمالی را رفع و رجوع کند.

آقای سروش توضیح میدهد که بسیاری از عارفان از جمله آیت الله خمینی به بشر بودن محمد اذعان داشته اند. اما حقیقت آنست که محمد یک بشر عادی نبوده است. بشری بوده است بشیر که او از اولیای خدا بوده است، یعنی او دوستدار و عاشق خدا بوده است، چنانکه در خدا فانی میشود و بنابراین فکر و حرف، و حب و بغض ش با آنکه از آن خدا است یکی میشود. بعبارت دیگر، محمد مثل همه دوستداران خدا، با خدا یکی میشود. محمد، خدا و خدا، محمد میشود.

بنظر میرسد دو عنصر اصلی دین محمدی اینجا از قلم می افتد. یکی نزول قرآن و یا وحی الهی است و دیگری نقش جبرئیل. رابط محمد و قرآن را آقای سروش مثل رابطه آلبا لو بمثابه میوه ی درخت آلبا لو قلمداد میکند. همچنانکه آلبا لو ثمره درخت آلبا لو است، قرآن نیز ثمره طبع و سرشت محمد است. هم چنانکه آقای سروش خود گوید: 

قرآن میوه شجره طیبه شخصیت محمد بود که با ذن خدا ثمر بخشی میکرد( توتی اکلها کل حین با ذن ربها) و این عین نزول وحی و تصرف الهی است.

 پس جبرئیل اینجا چه کاره است؟ اگر خدا جبرئیل را واسطه خود و محمد قرار نداده است که محتویات قرآن را به محمد دیکته بکند، وجود جبرئیل را چگونه میتوان توجیه نمود؟  آقای سروش میگوید جبرئیل را هم محمد خود احضار میکرد. باین معنا که محمدی بودن قرآن لزوما در نفی جبرئیلی بودن آن نیست. چه فرقی می کند- آقای سروش با گرفتن امداد از عارف بزرگ مولوی، خاطر نشان میسازد- که بگوئیم وحی خدا از بیرون به او می رسد یا از درون و جبرئیل از برون فرا می رسد یا از درون؟ باین سادگی آقای سروش بدون آنکه بر روی یکی از مهمترین عناصر افسانه ای دین اسلام، به مثابه فرشته ای که از جانب خدا گسیل میشود و کلمات الهی را بر زبان محمد جاری میسازد، خط بطلان بکشد و موجودیت خارجی آنرا انکار کند، وجود ش را هرچه بیشتر سحر انگیز میسازد. معلوم نیست که چگونه ممکن است تفاوتی نکند که جبرئیل از بیرون ظاهر شود و یا از درون؟ اگر در هست و نیست و یا بود و نبود جبرئیل تفاوتی نیست، چه نتیجه ای را باید از این برهان استنتاج کنیم؟ 

سپس آقای سروش سعی میکند معضل وحی را از طلسم رمز و راز بیرون آورد و آنرا قابل لمس و فهم سازد. این است که  وحی را شبیه یک الهام شاعری و یا خلاقیت هنری توصیف میکند و آنرا حتی بی شباهت به وسوسه و آنهم وسوسه شیطانی نمیداند. برای اثبات نظر خود اینجا دیگر آقای سروش لزومی نمی بیند که متوسل به دامن مولوی بشود، وی دامن غزالی را می چسبد و می گوید :

 مگر غزالی نگفت برای درک پدیده وحی، می توانید از پدیده وسوسه شیطانی مدد بگیرید؟ چرا که ان الشیاطین  لیوحون الی اولیانهم.

روشن است که اگر وحی را یک الهام شاعرانه و یا یک وسوسه شیطانی تلقی کنیم، ضرورتا باید آنرا بمثابه ابتکار و تصمیم خدا در فرستادن اندیشه و رهنمود های خود از طریق جبرئیل انکار کنیم. 

بشر خواندن محمد این سوء تفاهم را برای آیت الله سبحانی بوجود آورده است که در چنین صورتی نمیتوان قرآن را سخن خدا دانست. و اگر قرآن از محمدی بر میخیزد که بشر است بنا براین باید به هوی و هوس بشری آلوده باشد حال آنکه نص قرآن خدایی است و مفاهیم آن مطلق است و حقیقت نهایی.

در پاسخ آقای سروش، میگوید عجبا که  آقای آیت الله فکر میکند هر چه از بشر به بیرون بتراود، لزوما آلوده است به هوی و هوس بشری. آنگاه می پرسد مگر آدمیان غیر معصوم چون شما، چون آیت الله بروجردی و چون بو علی و سعدی و ناصر خسرو و کانت و دکارت و پو پر، هرچه  گفته اند لزوما آلوده به هوی و هوس بوده است؟

آنگاه آقای سروش به ناسازگاری پاره ای از ظواهر قرآن با علم امروزی می پردازد و میگوید که باید بپذیریم که بعضی از باورهای اعراب در آن دوران وارد قرآن شده است که امروز خطا محسوب میشود.  آیت الله طالقانی و هشت قرن پیش از او جارالله زمخشری معتزلی اعتراف کرده اند که آیه ای همچون الذی یتخبطه الشیطان من المس(سوره بقره) از عقاید باطل اعراب جاهلی بود که ضربه دیو موجب صرع میشود... قرآن هم بر حسب اعتقاد آنان نزول یافت. آقای سروش بر آن باور است وقتی به خطا هائی از این دست در قرآن بر میخوریم نباید اصرار در صحت آنها نموده و به توجیه آن بپردازیم بلکه باید معانی تازه ای و تفسیرهای بدیع برای آنها بجو ئیم.

باید به آقای آیت الله سبحانی حق داد که بر آشفته شود و عرفان محمدی آقای سروش را مورد حمله قرار دهد. چرا که او مدافع اسطوره مثلث خدا – جبرئیل – محمد است. او به خدائی اعتقاد دارد که سخن میگوید. کلام او مطلق است و نامحدود. مستقل است از زمان و مکان. غایت است و حقیقت نهائی. چشم دارد و می بیند جنبش ذرات اتمی را در عمق تاریکی. گوش دارد و میشنود کوچکترین ندا را در درون هر جنبنده ای. گردش چرخ گردون به فرمان او ست. او ارباب است و مالک بر دو عالم هستی و  نیستی. او هم صاحب دوزخ است و هم گردا ننده بهشت. دهنده پاداش و رزق و روزی و نعمت. تنبیه و مجازات، خشم و قهر و قدرت همه از او ست.

آقای سروش تصور میکند با پوشاندن لباس عرفان به اسطوره رسالت، معضل سخن گفتن خدا و یا فرود جبرئیل از اعماق آسمانها و گذاردن آیه های قرآنی به زبان پیامبر را یکبار و برای همیشه  حل و فصل خواهد کرد. او از محمد خدا میسازد و از خدا محمد، بدون اینکه، یکبار بدون تعصب و یا عدم شور و اشتیاق به کلمات الهی گوش فرا دهد و ببیند که آیا میتواند با اطمینان خاطر بگوید که این کیست که در قرآن سخن میگوید؟ آیا میتواند بگوید موضوعی که در قرآن مرکزیت دارد چیزی میتواند جز تسلیم و اطاعت باشد؟ آیا خداوند چیزی جز ستایش و بندگی هم طلب میکند؟ آیا بجز وعده پاداش در بهشت و تهدید به تنبیه و مجازات در دوزخ هم میتوان چیز دیگر در قرآن یافت؟ آیا خدائی که در قرآن می زیید ، آن خدائی نیست که چشم و گوش دارد و صاحب زبان سخن گو ست، همان خدائی که آیت الله ها از جمله آقای سبحانی بدان باور دارد؟ آیا خدائی که در قرآن هستی میابد، همان خدائی نیست که خواستار جهاد و شهادت است و رضایش با جنگ و خونریزی تحصیل میشود؟ مگر خدائی که در قرآن زندگی میکند همان خدائی نیست که امام حسین برای رضایت خاطرش تن به شهادت میدهد؟ مگر همان خدائی نیست که پیوسته ابنای بشر را بسوی خویش میخواند؟

 بعبارت دیگر، اگر آقای سروش به این حقایقی که در قرآن با صراحت و شفافیت بیان گردیده است، توجه میکرد محمد را بشری میخواند که  بیش از هر چیزی خواست قدرت و فرمانروایی موجودیت و هستی او را رقم میزد. که چیزی کمتر از سلطه کامل و تسلیم و اطاعت مطلق نمی جویید. گویا آقای سروش لشگر کشی ها و جنگ و خونریزی هائی که  محمد بدان دست زده است فراموش کرده است. محمد در طول کمتر از ده سال حکومت بیش از شصت بار به فتح و فتوح پرداخت و دامنه سلطه خود را گسترش داد. چرا که اسطوره محمد بعنوان پیامبر بر گزیده خداوند و انتقال اوامر و احکام خداوند بواسطه جبرئیل به محمد، اسطوره ای بود که حتی مردم عرب هم در دوران رسالت به سادگی حاضر به پذیرش و باور به آن نبودند. به درستی روشن نیست اگر نبوغ نظامی و لشگر کشی های محمد نبود، اسطوره رسالت هرگز از یک نسل به نسل دیگر انتقال می یافت و تبدیل به یکی از بزرگترین ادیان دنیا می گشت، چیزی که البته عرفان آقای سروش اجازه نزدیک شدن به آنرا نمیدهد. مسلم است محمد تاریخی محمدی ست جنگجو که در راه خدائی که برای اعراب آنزمان دست به آفرینش آن زده بود، از قهر و خشم و خشونت و ریختن خون مخالفین و منافقین کوچکترین شک و تردیدی بخود راه نمیداد. محمد عرفانی البته چیزی نیست مگر تقویت و اسطوره رسالت. محمد را بشری خواندن که خدا میشود باذن خدا  بدعت است در اسطوره سازی.

آری اگر آقای سروش لحظه ای دامن عرفان را رها میکرد و از خلسه و تخدیر اشعار مولوی به دنیای واقعی و تاریخ گام می نهاد، در قرآن چیزی جز تکرار مکررات موضوعاتی که به آنها اشاره رفت نمی یافت. که زبان قرآن شفاف و روشن است.  بدون و ابهام و پیچیدگی زبان قدرت است و قهر و خشم و خشونت، زبان فرماندهی است و فرمانروایی، نه زبان لاهوتی و خدائی و یا الهامات طبعی شاعرانه.

شاید آوردن نمونه ای از سخنان خدا به منظورمان روشنی ببخشد. در سوره عنکبوت53 تا 55 میآید که:

منکران از روی تمسخر برای رسیدن عذاب خدا تقاضای تعجیل میکنند اگر هر کاری وقت معین نمی داشت فورا عذاب بر آنها نازل میشد البته بدون اینکه خبر داشته باشند بطور ناگهانی دچار عذاب میشوند اینها از تو تقاضای تعجیل میکنند و حال آنکه هم اکنون جهنم سوء اعمال آنها را احاطه کرده است و روز قیامت هم عذاب خدا از فرق سر و از زیر پا آنها را فرا میگیرد و بآنها میگوید بچشید این نتیجه اعمال خود شماست ( طبقات آیات، تالیف خلیل الله صبری، ص 398، انتشارات امیرکبیر،1362).

گوینده این سخنان چه شخصی میتواند باشد؟ هر کس هست محمد را مخاطب خود قرار میدهد. بنا براین محمد نمیتواند گوینده باشد. در این جا نیز به خدا  به عنوان شخص غایب رجوع می شود. بنا براین، گوینده خدا هم نمی تواند باشد. تنها کودکانی که هنوز به کشف من خود نائل نشده اند میتوانند به نام خود بعنوان شخص ثالث رجوع کنند.  اگر تهی از تعصب و غیرت بنگریم امروز این سخنان نمیتواند چیزی جز یک تهدید کودکانه تلقی شود. گوینده خط و نشان قیامت را می کشد و از عذاب فراگیر خدا در آینده ای نا معلوم خبر میدهد. در این گفتار کوتاه چندین عنصر اصلی قرآن بیان گردیده است. دعوت به تسلیم و اطاعت، قهر و خشم و خشونت خدا، تهدید و هراسان ساختن منکران یا دگر اندیشان، مهمتر از همه پنهان ساختن گوینده، بمنظور راز انگیز و سحر آمیز جلوه دادن قدرت خدائی. این عبارت بیان شفاف و روشن قدرت است و سلطه و فرمانروایی. متاسفانه این نگارنده دستش از دامن مولوی بزرگ کوتاه است و هرگز نمیتواند در دریای بیکران مثنویات که غیرت و از وسوسه قهر و قدرت رها سازیم.در آن آقای سروش به سهولت شناور ی میکند و گوهر نایاب وحدانیت را میابد، غوطه ور شود و خار و خس قهر و قدرت و خشم و خشونت تاریخ رسالت را بجوید. این حقایق را تنها میتوان در صفحات قرآن یافت آنهم زمانیکه خود را از تعصب و غیرت و انگیزه قدرت و سلطه افکنی رها سازیم.