|
|
|
دین
رحمت است ! مقاله های اسلام دین
بیگانه با انسان، و بمناسبت روز
انقلاب: چیست اهریمنی.. واکنش
های جدی بعضی از خوانندگان را
بر انگیخته است. آنچه در زیر
میآید نمونه هایی از این
ز نظرات و واکنشهای انتقادی را
مورد بحث و گفتگو قرار میدهیم بآن
امید که بتوانیم به مواضع
روشنایی تا آنجا که به نقد دین و
قدرت مربوط میشود شفافیت
بیشتری بخشیده و باین
ترتیب سر گفتگویی ثمر بخشی
را با خوانندگان عزیز روشنایی
گشوده باشیم. دمت
گرم تو
این بازار سرد تفکر بساط تفکرت خوب
گرمه حالا
به عزیز عزیز تر از جان بگم :اسلام
دینی که انسان از طریق
خودشناسی به خداشناسی میرسه
این حرف من نیست حرف علی است(من
عرف نفس فقد عرف ربه ) (این راهی که
علی برای خداشناسی به ما
معرقی کرد ) (بر خلاف خط 12 پاراگراف
دوم شما) در
اسلام (نه اسلام حکومتی امروز) انسان
بنده به دنیا نمیاد و در دنیا
آزاده که با تحقیق راه حق وباطل را
انتخاب کنه وهدف فرستادن انبیا
نیز همین بوده واگر نه انسان بنده
چه احتیاجی به هدایتگر داره در
اسلام این بندگی نه از اجبار بلکه
از عشق میاد فردی که از
خودشناسی به خداشناسی رسید او
دیگر بنده اجبار نیست بنده عشق است
(بنده عشقم واز هر دو جهان آزادم یا
مرده بودم زنده شدم -- دولت عشق آمد من
دولت پاینده شدم) و
دوما انسان کاملا در انتخاب راهش مختاره
(لا اکراه فی دین (سوره بقره
)) اتفاقا
یکی از بهترین نشانه های
وجود خدا عقل آدمی چون خدا خواسته
انسان با عقلش و تقکر در خود وطبیعت
به او برسه ( و قل سیرو فی الارض
) دوشنبه
29 بهمن1386 ساعت: 1:38 توسط:صدای
آشنا این
خواننده کمی بعد میافزاید که: برخلاف شما نیز ما فکر نمیکنم که
دین انتخابی ست فردی که در
محیط اسلامی رشد نموده ، آداب و
رسوم و فرهنگ اسلامی را میآموزد و
ببلوغ میرسد، مسلمان بار میآید.
زبان پدر و مادرش را میآموزد. سنت ها و
راه و روش آنها در او نهادین می شود.
فرد دیگری که در خانواده
مسیحی و یا یهودی بوجود
میآید، مسیحی و یهودی
میشود. بزبان دیگری تکلم
میکند. من وقتی خود را می شناسم
در می یابم که چیزهایی در
من نهاده شده که من هرگز در انتخاب آنها
دخالتی نداشته ام. من دوست نداشتم که
مسلمان باشم و نامم حسن باشد ولی من
مسلمان هستم و نامم حسن شده است. دوست
نداشتم در ایران بدنیا بیایم
و ایرانی باشم، ولی هستم.
شناسنامه مسلمانی دارم و
ایرانی هستم. وقتی
از این دنیا میروم مرا به مرده
شور خانه میبرند و میشورند و در
کفن می پیچند و سنگ لحد بر روی
سرم میگذارند. اگر مسیحی و یا
یهودی بودم مرا بگو نه ای
دیگر دفن میکردند. بستگانم بجای
قرائت قران بر سر گورم تورات و انجیل
میخواندند. مانند دین نه زبان
انتخابی ست و نه ملیت. شما اگر در
روس بدنیا بیایید روسی به
بلوغ و پیری خواهی رسید و با
زبان روسی تکلم خواهید کرد.
ونیز اگر در ایران پا بعرصه وجود
بگذارید، ایرانی خواهید بود
و بزبان فارسی تکلم خواهید کرد.
این حقایق مرا به شناخت خدا
نمیرساند. مرا باین واقعیت واقف
میسازد که چون در دامن انسان و
انسانی مسلمان که ملیت ش
ایرانی است و بربان فارسی تکلم
میکند، پرورش یافته ام، من نیز
مسلمان و ایرانی شده ام و بزبان
فارسی تکلم میکنم. اگر من در دامن
گرگ ها پرورش یافته بودم خصوصیات
انسانی هرگز کسب نمیکردم و خدا در
این مورد هیچ دخالتی هم
نمیتوانست بکند. بنابراین دین در سرشت و فطرت من
زمانی کاشته میشود که من از این
جهان چندان آگاهی ندارم. بعنوان یک
طفل نا آگاه و ناتوان و محروم از
گزینش هستم. دینی شدن من،
یعنی مسلمان یا مسیحی و
یا یهودی شدن من نه ربطی به
دین دارد و نه به پروردگار یکتا.
حال اگر والدین من بر آن باورند که
اسلام، هم چنانکه امام خمینی
میگوید تمام احکام لازم برای
زندگی بشر از بدو تولد تا مرگ و پس از
آن را صادر کرده است، و رفتار و گفتار
خود را تابع مقررات و احکام خدای
اسلامی کنند، و رضا و خشنودی خدا
را برتر و بالاتر از هر چیز
دیگری در زندگی بداند، همان
چیزی خود را می بیند که خدا
آنها را می بیند یک " بنده "،
بنده ایکه تسلیم به امر الهی ست.
بزبان دیگری این بندگی است
که بمن انتقال می یابد. غرض آنکه بنظر میرسد آنهایی
که به پروسه انسان شدن خود شناختی
ندارند، به شناخت خالق روی
میآورند. خدا شناسی نتیجه عدم
شناخت به خویش و ریشه های
اجتماعی خویش است. بنظر این
جانب آنکه شناختی از خود ندارد
فریفته خالقی قادر و توانا و
بینا که جهان را با تدبیر و نقشه
بوجود آورده است میشود. کسی که از
طریق خود شناسایی به خدا
شناسی میرسد ضرورتا باید
باین نتیجه
برسد که خود هیچ است و خدا همه چیز
است که در برابر عظمت و جلال خدا خود
حقیر است و ناچیز. سجده در برابر
خدا نتیجه این هیچ و یا
نیست انگاری ست. آن احساس
نیستی در این جهان و پیوستن
به چیزی بزرگتر و عظیم تر است که
به من احساس راحتی و آسایش
میدهد. در این رابطه من
نمیتوانم احساسی بجز احساس حقارت
و ناچیزی داشته باشم. انسان
نمیتواند جلوه عظمت خداوند باشد و در
عین حال طبق دستور خدا مکلف حمد و
ستایش و سجده در برابر عظمتش او باشد.
سجده نمیتواند چیزی جز بیان
کوچکی و ناچیزی من در برابر
چیزی عظیم باشد. این احساس
ضرورتا در شکل بخشیدن به شخصیت من
تاثیر عمیق دارد. مطمئن باشید
که احساس حقارت اگر در آگاهی من جلوه
ای این نداشته باشد. در نا خودآگاه
من لانه میگزیند و باشکا ل مختلف
بمنصه ظهور میرسد. شما به توده های مسلمانی
بنگرید که تمام عمر خود را توکل بخدا
کرده اند ولی در فقر و بدبختی و ذلت
زندگی میکنند. اگر عبودیت و
بندگی قرار بود راه بجایی ببرد
جهان اسلام را از منجلاب نیستی
بیرون میکشید. توجه شما را به
شمار با سوا دان در جهان اسلام میدهم.
تا همین چندی پیش اکثریت ملت
ایران بیسواد بودند و هنوز هم
هستند. در افغانستان، در عراق، در مصر،
در کشورهای عربی اکثریت با
بی سوا دان است. شما در آن تصورید
که دین در تداوم این بیسوادی
و عقب ماندگی ملتهای اسلام نقشی
ندارد؟ شما فکر میکنید مسلمانی
که وقتی پیشانی خود را بخاک
میساید و کلماتی را بزبان
میراند که از معانی آن نا آگاه است،
میتواند سر بلند و سر افراز باشد؟
دروازه کشورهای غربی اگر بروی
مسلمانان باز بود اکثریت آنها
سرزمین مسلمانی خود را ترک
میکردند. آقا و یا خانم صدای آشنا این
نگار نده هرگز بود و نبود خدا را مورد
بحث قرار نداده ام. بود و نبودش نه
برای این نگارنده تفاوتی دارد و
نه باید تفاوتی برای نوع انسان
داشته باشد. بنابراین علاقمند هم
نیستم که در بود و نبود خدا وارد شوم.
آنچه مورد بحث این نگارنده بوده است
تاثیر و نفوذ آموزشهای دینی
بر شکل بخشیدن به رفتار و گفتار ما در
این جهان واقعی بوده است. باور
بخدا برای سرافرازی و سربلندی
بعنوان یک انسان کافی نیست.
انسان تنها در آزادی ست که میتواند
به انسانیت خود برسد. خدای اسلام
بنظر این نگارنده نمیتواند
انسانی را بنده خود می پند ارد،
بنده ای که باید در برابر او بخاک
افتاده او را حمد و ستایش کند،
توانایی و دانایی و
بینایی و آگاهی
لایتناهی او را ستایش کند. بقول
مهندس بازرگان 97.5 قرآن راج به خدا و
خواستهای او ست. اما شک و تردید هرگز مدار که اگر
دین نبود یک بهانه کمتر برای
جنگ و خونریزی در دنیای بشر
وجود میداشت. حال شما آزادید که
عبودیت و بندگی را عشق بنامید.
ولی بنظر این نگارنده این
نیز خود چیزی جز گریز از
حقارت و ناچیزی خویش که در نا
آگاه ما لانه کرده است نمیتواند باشد. خواننده دیگری می نویسد: سلام... زیاد
معتقدی نیستم... سه
شنبه 23 بهمن1386 ساعت: 15:12 پاسخ. اول آنکه مسئله سوء استفاده
یک عده نیست. مسئله یکی شدن
دین با قدرت است. مسئله آنست که
ولایت فقیه تاجی شاهی بر سر
دارد و آیت اله ها و حجت الا سلام ها
که باصطلاح روحانی بوده اند، هم
اکنون تیغ و تازیانه بدست گرفته
اند و بر جامعه فرمانروایی
میکنند. اینها حرفه شان
دینداری ست. این حرفه، دارای
جایگاه مشخصی است در جامعه.
دیندار حرفه ای در آمد خود را از
طریق ترویج و تبلیغ دین کسب
میکنند. ما دینی که دینداران
حرفه ای بدان باور دارند و بر اساس
آن فرمانروایی میکنند، و
منابعی که این دین داران از آن
مشروعیت خود را کشف میکنند مورد
نقد و بحث قرار میدهیم. ما خدا و
دین آیت اله ها و حجت الا سلام
های حاکم مورد سوال
قرار میدهیم. اگر رسالت و امامت و
کتاب آسمانی منابعی است که این
دین داران حرفه ای برای
مشروعیت بخشیدن به حاکمیت خود
از آن استفاده میکنند ما نیز
ناچاریم که به نقد رسالت و امامت و
کتاب آسمانی به پردازیم. دوم. همچنانکه زودتر بیان شد هیچ
دینی انتخابی نیست. دین
چیزی ست انتقالی که از یک نسل
به نسل دیگر انتقال می یابد. اگر
دینی در سرشت ما کاشته نمیشد در
آن هنگام که از این دینا بی خبر
بودیم، باری. اما وقتی چشممان
باین دنیا باز میشود و دور و بر
خود را می بینیم، یعنی
وقتی از دوران طفولیت
میگذریم و بدوران بلوغ و شباب قدم
می نهیم،می فهمیم که در نهاد
د خود دین داریم سخت هم عاشقش
هستیم و هرگز حاظر نیستیم که از
ش باین سادگی ها دست برداریم.
چون با احساس و عواطف مان دریافت ش
کرده ایم نه با عقل و خرد و منطق
خویش و چون با زبانش بیگانه ایم،
تعصب شدید در باره ا ش احساس
میکنیم و تحمل شنیدن یک کلمه
نقد آمیز را هم نخواهیم داشت.
فردی که در ایمان خود نسبت به
کتابی که کلمه ای از آنرا نمی
فهمد کوچکترین تردید بخود راه
نمیدهد و خدا و پیامبری را
پرستش میکند که بزبان
آنها بیگانه ای بیش نیست،
تنها میتواند از تقلید و تبعیت
دین را کسب کند. یکی از شرایط
اجتهاد و کسب مقام آیت الهی نوشتن
رساله توضیح المسائل است. شما هریک
از این رساله ها را که باز کنید
می بینید که با احکام تقلید و
تبعیت آغاز گردیده اند. باین
ترتیب مسلمانان بدو دسته تقسیم
میشوند. آنها که زبان خدا را
میآموزند و دانش الهی را از آن خود
میکنند مجتهد میشوند و آنها که به
حرفه های دیگر اشتغال دارند از
آموختن زبان الهی محرومند مقلد
میشوند و تنها میتوانند از طریق
تقلید و تبعیت دین را دریافت
کنند. رابطه مجتهد با مقلد نیز مثل
رابطه خدا با بنده است. یکی همه
چیز را میداند و دیگری نادان
است و چیزی نمیداند. این است
که مقلد چون نادان است نسبت بدین ش
تعصب فراوان دارد هر کلمه نقد آمیز را
توهین بشمار میاورد و به شنیدن
آن رگ های گردنش ورم میکند، کفن به
تن میکند و قمه بدست میگیرد که
سر گوینده را از تن جدا سازد. سوم. در قاموس دین ظلم وقتی صورت
میگیرد که بدر گاه الهی
تسلیم نشوی و از فرمان الهی
سرپیچی نموده طاعت بجا نیا ور
ی ، یعنی اگر تن به بندگی
نداده و وجود آفریننده را نفی و
انکار کنی ظلم واقع شده است. پس ظالم
آن کسی نمی تواند باشد که شمشیر
ذوالفقار بدست میگیرد صدها نفر را
بنام خدا و در راه خدا و رضا و خشنودی
او با یک ضربه بدو نیم میسازد.
یزید و معاویه ظالم بودند چون
حق حاکمیت را از افراد خاندان
پیامبر سلب نموده و از تداوم رسالت و
یا حکومت الهی جلوگیری
نمودند. بنابراین لازم است که در
بکارگیری مفهوم ظلم بعنوان
دالی بر مترقی بودن دین
احتیاط کنیم چهارم. شما که آدم روشنفکری
هستید چرا فکر میکنید که
هیچکس نمیتواند وجود خدا و دین
ش را مورد سوال قرار بدهد. آیا فکر
نمیکنید که هر کس آزاد است که هر
چیزی را زیر سوال ببرد؟ برعکس
شما، ما فکر میکنیم که اگر درست
بیندیشی خواهی دید که این
خدا نیست که ما را خلق کرده است.
این ذهن انسان که خالق خدا است. بود و
نبود خدا به باور انسان بسته است . آنکه
به وجود خدا باور دارد، وجود ش را مسلم و
ما وراء سوال فرض میکند و آنکه باور
ندارد، بود و نبودش برایش بی تفاوت
است. ضمنا شما
درست میگویید که اسلام تحریف
شده است. چرا که اگر تحریف نمیشد
بخودی خود چیزی نبود. رسالت و
وحی آسمانی را حتی اعراب آنزمان
هم قبول نداشتند علیرغم تهدید
اتی که خداوند میکند که اگر
ایمان نیاورید در آتش عظیم
جهنم داغ و سوزان خواهید سوخت. فقط
تحت تیغ و تازیانه بود که اعراب
آنزمان حاضر به قبول رسالت شدند. حال آقای علامه طباطبایی زبان
خدا را بگو نه ای میفهمد که کمتر از
صد سوره را به بیست جلد کتاب قطور
تبدیل میکند. آقای طالقانی
داروین و تئوری تکامل را در قرآن
میخواند و علی شریعتی
مبارزه طبقاتی مارکس را در قرآن
می یابد و بازرگان
فیزیک انیشتین را و بنی
صدر تئوری جامعه بی طبقه
کمونیستی را. یکهزار و چهارصد
سال از نزول قرآن میگذرد. همانطور که
خودتان اشاره کردید هزاران هزار کتاب
در ستایش و حمد در باره آن نوشته اند.
اما در طول این هزار و چهارصد سال
کمتر کسی جرات کرده است که یک کلمه
انتقادی بزبان آورد بدون اینکه
نگران جان خود نباشد. خواننده ی گرامی دیگری در
واکنش به مقاله " بمناسبت سالروز
انقلاب: چیست اهریمنی..."
می نویسد: سلام...
کاش جمعیت میلیونی
راهپیمایی امروز تهران رو می
دیدی... من هم اگر با چشمای خودم
نمی دیدم باور نمی کردم. سر
جمعیت میدان آزادی بود و تهش
میدان امام حسین... این مردم
انقلاب و جمهوری اسلامی رو از
خودشون می دونن... جشن سالروز ملی
کدوم کشور با حضور نیمی از
جمعیت کشور در خیابونها برگزار
می شه!؟ هم بیشتر مطالعه کن هم دور
و بر خودت رو بهتر ببین رفیق! در
پاسخ خدمت ایندوست عرض کردم که در
چهار آبان و 28
مرداد نیز ما پیران از این
جمعیتها بسیار دیده ایم.
اکثر این جمعیت را به راه
پیمایی آورده اند، اتوبوسی و
نهار و شامی و یا نگرانی در باره
شغل . و در کشوری که فقط یک حرف
شنیده میشود، بزرگی جمعیت
نمتواند نشان معتبری از مشروعیت
رژیم باشد. وی
در پاسخ نوشت که: سلام...
هیچ چیز جز انگیزه های
درونی و فراتر از هوس ها و منافع
زودگذر نمی تونه مردم رو این طور
به صحنه بکشونه. "گیرم" که درصد
اندکی از تظاهر یا اجبار هم در کار
باشه. آیا می تونید در مورد
بیش از 30 میلیون آدم همین رو
مطرح کنید؟ این بی احترامی
به شور و شعور مردمه! تاریخ ایران
پیش از انقلاب هیچ وقت چنین
حضوری به خودش ندیده. خودتون هم
می دونید این جمعیت با
مردمی که 4 آبان و 28 مرداد بیرون
می اومدن خیلی متفاوته... در
این کشور نظرسازها هستند که افکار من
و تو رو به بی راهه می کشن...
راستی تاحالا درباره اوضاع بقیه
کشورها مطالعه کردی تا ببینی
چندصدایی بودنشون در مقایسه با
ایران در چه حدیه؟ به نظرم بهتره
درباره ظاهر و باطن در دین هم
بیشتر تحقیق کنی چون رعایت
ظاهر به معنی تظاهر نیست- که در
دین هم محکومه- ... "هیچ مغزی
نیست که نیاز به پوسته ای
برای حفاظت از خودش و زیباتر شدنش
نداشته باشه! پاسخ:
دوست داشتیم بدانیم که این دوست
عزیز ما چگونه متوجه شده اند که
انگیزه های درونی مردم را به
خیابانها آورده است. احتیاج ندارد
که مردم را بخرید که به خیا بانها
بریزند. اکثریت بالاتفاق مردم کار
کن دولت هستند. دولت ایران مالک بر
همه چیز است. به کارگران
میگویند اگر میخواهی فردا
سرکار بیایی بهتر است به راه
پیمایی بیایی و زن و
بچه خود را نیز همراه بیاوری.
همین پیام را هم به معلم و کارمند
به بازاری و حرفه و اصناف مختلف
انتقال میدهند. مدارس و دانشگاهها را
تعطیل میکنند. تمام کشور از کار
باز می ایستاد. حال فرض کنید که
زور و فشاری هم در کار نبوده باشد. در
آنصورت تعداد عظیم این جمعیت
بیشتر باعث نگرانی و وحشت است. چون
زنگ خطر ظهور یک جنبش توده ای را
بصدا در میآورد که شیفته و
فریفته غرور ملی و دینی شده
اند و ما را بیشتر بیاد مردمی
می اندازد که در سخنرانیهای
هیتلر ظاهر میشدند.سخنرانی
هایی که یک گروهی را
شناسایی میکرد بعنوان دشمن آلت
دست بیکانه که قصد فروپاشی دولت
رایش بزرگ را داشتند و آلمانها را
شایسته بر فرمانروایی بر سراسر
جهان میدانست. باین ترتیب
هیتلر آنها را می فریفت و آنها
چشم بسته به تبعیت و پیروی از
آرمانها نازیسم آلمانی آماده
فداکاری بودند. متاسفانه واقعیت
آن است که رئیس جمهور نیز در
راهی شبیه راه هیلتر گام بر
میدارد. اگر بسخنرانی وی در
سالروز انقلاب توجه کرده باشی می
بینی ک بیش از نصف آن راجع به
همکاری خیانتکاران با دشمن بود و
نصف دیگر لاف و گزاف بسیار در کسب
مدارج عالی در دست یابی به فن
آوری هسته ای و تلویحا
آمادگی برای به چالش کشیدن
قدرتهای جهانی به نفع نظام
جهانگیر و جهانشمول اسلامی. آگر
مردم همان گونه که شما بیان داشته
اید از روی شوق و علاقه و با
انگیزه های ملی و دینی به
راه پیمایی آمده باشد، نه تنها
جای خوشحالی نیست بلکه جای
نگرانی ست چرا که خبر از ظهور
ابرهای شوم را در آسمان کشورمان
میدهد.
|