عامل ویرانی عراق:
فرهنگ بومی
یا
اشغال آمریکائی
آنچه در عراق روزانه اتفاق میافتد،
کشتار مردم بیگناه است و قتل و
جنایت، هرج و مرج است و آشوب و انفجار
. نه در بیرون امنیت است نه در درون.
هم در خانه ممکن است مورد تجاوز قرار
گیری هم در کوچه و خیابان. هم
ترور و آدم ربایی سیاسی است و
هم جنائی. ترس و وحشت و بی
اعتمادی بر جامعه حاکم است. هویتها
همه مظنون اند و شناسائی دوست از دشمن
نا ممکن. همبستگی
بر اساس علایق فرقه ایست و یا
قبیله ای و یا تبار قومی و
نژادی. بر اینها البته باید
عاطل ماندن پروژه های سازندگی و در
نتیجه افزایش فقر و بیکاری
را نیز افزود.
بعضی ها
برآن باورند که همه نابسامانی ها
نتیجه عمل و تصمیم ناسنجیده
لشگر کشی بوش، رئیس جمهور
آمریکا، به عراق بوده است. مقصر
اصلی را آمریکا میدانند. که
سرنگونی صدام حسین نه تنها
نتایجی که انتظار میرفت
برآورده نکرده است بلکه سبب تقویت
حکومت اسلامی در ایران نیز شده
است، رژیمی که خود مظهر استبداد و
دیکتاتوری ست که و رویای
سلطه و سروری را در منطقه در سر می
پرور اند. بگذریم که حمله آمریکا
به عراق تجاوز محسوب میشود و یک
سنت بی قانونی در روابط بین
الملل نیز بجای میگذارد. وا
نگهی آزادی، دادنی نیست.
آنرا نتوان با توپ و تانک بر مردم
تحمیل کرد.
این نگارنده بر آن باور است که صدور
چنین حکمی بی اساس است و
بیانگر دیدی کوتاه و محدود. بآن
دلیل که این استدلال بر آن باور
است که دست و پا بسته را - آنکه محروم از
گفتن و شنیدن است در نظامهای
استبداد و سرکوب- خود باید برخیزد
و خویش را آزاد سازد. از بیرون
این امری ست به عبث و بیهوده،
شیوه ایست امپریالیستی،
در پی منافع اقتصادی و گسترش سلطه
جهانی.
اما وقایع عراق، قبل
از آنکه شاهدی باشد بر شکست آمریکا
در رسیدن به مقاصد مادی و
سیاسی و توسعه بازار و سرمایه
داری و نیز برقراری دموکراسی
غربی، بیانگر شکست آزادی و
رهایی است در برابر فرهنگ استبداد
و دیکتاتوری و مطلق گرایی.
باید دید آنان که در برابر
آمریکا به مقاومت برخاسته اند، چه
گروه ها و دسته هائی هستند؟ آیا
نماینده آزادی اند یا اسارت و
بندگی؟ آیا نماینده ارتجاع و
عقب گرایی هستند یا پیشرفت و
سعادت خواهی؟ آنها که از درک
تغیرات شرایط جهانی عاجزند،
علیه پدیده امپریالیستی
که میتوان گفت دوران آن با جهانی
شدن تولید و توزیع به پایان
رسیده است موضع گرفته و دانسته و
یا نا دانسته تداوم رژیم سلطه و
سرکوب صدام حسین و یا القاعده
و حکومت دین به رهبری مقتدا الصدر
و طالبان و حزب اله را تایید
میکنند. گوئی میتوان آنها را با
جنبشهای ملی و آزادیخواهی
دوران جنگ سرد مقایسه نمود. قهر و
خشونتی که در عراق رخ میدهد را
نمیتوان و نباید با جنبش رهائی
بخش ویتنام
مقایسه نمود. زیرا
که در اولی قهر و خشونت خود هدف است و
در دومی وسیله رهائی از سلطه
بیگانه بوده است.
آنچه که در عراق میگذرد بیان
این حقیقت است که ملتی که
برای سالیان دراز در زیر سلطه
دیکتاتوری و در ترس و وحشت
زیسته اند، نیاز به آزادی در
درونشان کشته گردیده است. انگیزه
بقا صرفنظر از شرایط موجود، انسانها
را به حیوان های مطیع و
فرمانبردار تبدیل میسازد. آنکه در
تحت نظام سلطه و سرکوب زندگی میکند،
خود را خالق و سازنده تاریخ و یا
جامعه ایکه در آن زندگی میکند
نمیداند. در تخریب آن اگر شرکت
نکند، در پیشرفت و آبادی آن بی
اعتنا میماند و خود را بدان متعلق
نمیداند. مالک بر جامعه آنست که
وسایل قهر و قدرت و سرکوب، تنبیه و
مجازات و شکنجه را در کنترل خود دارد.
آنکه تحت نظام استبدادی رشد نموده و
به بلوغ میرسد،اعتماد نفس در به بار
دهی نمی رسد از اینرو ست که
بجای آنکه بر خود تکیه کند، به
دولت و قدرت مرکزی تکیه میکند و
بآن وابسته میشود. انتظار از دولت در
پاسخگویی به نیازهای ش با
سرشت ش آغشته
میشود. گردا ننده چرخهای جامعه
دیکتاتور است و نظام دیکتاتوری
که دارای مرز و حدودی نیست، نه
تنها مدافع نظم
و امنیت است سکوت و ثبات ، بلکه
بسیار فعال می باشد در تولید و
توزیع و نظام اقتصادی. در واقع
دیکتاتور مالک است و ملت هم رعیت.
این بدان معناست که آنچه مالک گوید
و کند، سوال پذیر نیست. همیشه
هرچه هست خوب و مثبت و زیبا است. نه
زشتی است نه بدی. بزبان ساده تری
در نظام دیکتاتوری حسابداری و
حساب رسی و جود ندارد. میتوانی
براحتی متهم و محکوم شوی. اما هرگز،
حتی به حرف هم نتوانی، محکوم و
یا متهم کنی. این ویژگی ها
رفته رفته بخشی از فترت ملتی
میشود که ده ها بلکه صد ها سال تحت
نظام سلطه و سرکوب زندگی میکند که
ضرورتا کلیه رفتار ها و باورهای ش
را تحت تاثیر خود قرار میدهد. به
نبود آزادی، آزاد گفتن و آزاد
شنیدن و آزاد اندیشیدن، عادت
میکند. در نتیجه محرومیت
طولانی، نیاز به آزادی در نهاد
ش پنهان مانده بیگانگی و بی
اعتنائی بدان تبدیل بیک فرهنگ،
یا شیوه زندگی، میشود که از
نسلی به نسل دیگر انتقال یابد.
بنابراین، آنجا که بنیان
پوسیده دیکتاتوری بناگهان فرو
میریزد، ملت نتواند عروس آزادی
را در آغوش کشد. بویژه اگر خود عامل آن
نباشد. بهمین دلیل براحتی
خوشآمد گوید بیک نظام استبدادی
دیگر. در ایران ملت پس از فرو
پاشی شاهنشاهی، بسیار سریع
سر تسلیم و اطاعت در برابر استبداد
دینی فرو آورد. در عراق نیز با
سرنگونی صدام و گسیختن بند های
اسارت از دست و پا، مردم هراسناک شدند.
یویژه که اینبار
آزادیخواهی یکی میشد با
نیروهای اشغال گر آمریکائی.
بنابراین میدان برای تاخت و تاز
نیروها یی که در تحت نظام سلطه و
سرکوب بقا و دوام یافته بودند،
یعنی نیروهای دین، آغاز
گردید. قهر و خشونتی که در عراق
واقع میشود، بیانگر سنت و فرهنگ
نظام دیکتاتوری و ارزشهای
دینی است، نه لزوما یک جنبش
ملی رهائی بخش از یو غ اشغال
خارجی. قهر و خشونتی که عراقی
نسبت به عراقی، شیعه و سنی نسبت
بیک دیگر روا میدارند، بی
سابقه و حیرت انگیز است. چرا هدف
این قهر و خشونت دشمن مسلح نیست که
مردم عاد ی ست، زن و بچه، کوچک و بزرگ،
پیر و جوان. برای این نیروها
هدف آنقدر مقدس است برگزیدن هر راه و
ابزاری برای رسیدن بآن قابل
توجیه ست، از جدا کردن سر از بدن
گرفته تا آدم ربایی و ترور و شکنجه.
بعبارت دیگر فرهنگ دیکتاتوری-
دینی، فرهنگ مذاکره و مصالحه
نیست، فرهنگ قهر و خشونت است
و تسلیم و اطاعت.
اگر آنچه در عراق روزانه اتفاق
میافتاد ریشه در فرهنگ
دیکتاتوری و مطلق گرایی
دین دارد، حضور آمریکا را تنها
نباید مسبب دانست بلکه باید آنرا
همچون سدی بر تشدید کشت و کشتار و
خونریزی انگاشت. با بیش از صدها
میلیارد دلار هزینه و بیش از
چهار هزار کشته م ده ها هزار زخمی،
آمریکا بنظر نمیرسد سودی از
این ماجرا برده باشد.