خبرداری
ای شیخ دانا که من
خداناشناسم
خداناشناس
نه
سربسته گویم در این ره سخن
نه
از چوب تکفیر دارم هراس
خدائی
بد ینسان اسیر نیاز
که
بر طاعت چون توئی بسته چشم
خدائی
که بهر دو رکعت نماز
گراید
به رخم و گراید به خشم
خدائی
که جز در زبان عرب
به
دیگر زبانی نفهمد کلام
خدائی
که ناگه شود در غضب
بسوزد
زکین خرمن خاص و عام
خدای
تو با وصف غلمان و حور
دل
بندگان را بدست آورد
به
مکر و فریب و به تهدید و زور
به
زیر نگین هرچه است آورد
خدائی
که باشهیر جبرئیل
کند
شهر آباد را زیرو و رو
خدائیکه
در کام دریای نیل
برد
لشگر بیکرانی فرو
خدائی
که بی مزد مدح و ثنا
نگردد
بکار کسی چاره ساز
خدا
نیست بیچاره ورنه چرا
به
مدح و ثنای تو دارد نیاز؟
نه
پنهان نه سربسته گویم سخن
خدا
نیست این جانور اژدهاست
مرنج
از من تو شیخ دانا که من
خداناشناسم
اگر این است خدا